خرید بک لینک
وقتی تو رفتی سنجاقک های برکه پرواز نکردند غـــــــــــم آنها به سنگینی غروب بود وقتی تو رفتی قاصـــــــدکها دور ماه افتاده در آب، آنقدر گشتند تا غرق شدند با رفتن تو سکوت آمد غم آمد اشک و سوز آمد خانه بی تو دلگیر و گلها همه پژمرده اند عکس تو دیگر روی دیوار نیست تو چنان آهسته رفتی که جای تو در رویای من خالیست بی تو غربت پائیز را چگونه سر خواهم کرد خاموشی زمستان را با کدامین شمع روشن خواهم کرد با

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 2:33

کر بودم و کور بودم و لال ولی نمی دانستم

آب را می شناختم به اندازۀ نوشیدن

هوا را در حد تنفس،

زندگی جز خوردن و خوابیدن و بوئیدن گلها

و شکری که باید میکردم معنای دیگری نداشت

من آب را در حوض دیده بودم خبر از دریا و اقیانوس نداشتم

بابا هنرش نان دادن بود ولاغیر، مادرم گریه و دعا

در این قصۀ سادۀ زندگی که با جهل رنگین شده بود آسوده بودم

شبها پراز خاطره بود و روزها پراز سرگرمی

داستان از آنجا شروع شد که من رشد کردم آن هم در خفا ...

برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 2:33

صفحه بندی